برچسب‌ها: عکس هنری

تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 19:56 | نویسنده : پوریا |

سه تا سوال هوش خوب براتون گذاشتم كه تصويري هستن و شما بايد يك سري چهره و حيوان در آنها بيابيد.

براي تست هوش به ادامه مطلب  برويد



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 23:38 | نویسنده : لوبیا |

وقتی گریه می کنی؛

«زیباتر» می شوی؛

اما بخند؛

من به همان زیبا که «تر» نیست؛

قانعم ...

 



تاريخ : جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 11:47 | نویسنده : سپهر |

بهترین آدم های زندگی؛

همان کسانی هستند که؛

وقتی کنارشان می نشینی؛

چایی ات سرد می شود و دلت گرم ...

 

 

w345658_506141_wWxWNp0H.jpg


برچسب‌ها: جملات زیبا

تاريخ : دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ | 2:32 | نویسنده : لوبیا |
اولش که قرار بود شروع بشه کلی ذوق داشتم،پر از امید بودم

پر از حس های خوب

حس "شروع دوباره"...

گوشیو برداشتمو زنگ زدم به حسین...

_الو؟

_سلام خوبی؟

_سلااااااااام خوبم توچطوری؟

_منم بدنیستم،راستش اصن حس و حال درسو ندارم.دلم خواست با یکی حرف بزنم یهو!!

راستی میدونی شعار امسالم چیه؟

_شعار؟؟؟  نه

_This Year Is Mine

_ایشالااااااا داداشی

_مرسی،ببین حسین اگه آلمان امسال قهرمان جام جهانی شه منم دانشگاه قبول میشم

_چه ربطی داره؟؟؟؟

_خب این یعنی سال ساله منه، دوس دارم این دوتا اتفاق بیفته تو تابستون

_ایشالا

_تازه پیش بینی های دیگه هم دارم،دوس دارم فولاد قهرمان لیگ برتر شه،

علی کریمی فصل بعد بیاد پرسپولیس،ایران از گروهش صعود کنه و قهرمان جام ملتهای آسیا شه،

 باریج اسانس کاشان قهرمان والیبال شه،دبیری تبریز قهرمان فوتسال شه،خودم دانشگاه سراسری قبول شم،

تو هم قبول شی

_اوووووو چقدر زیاد،بابا نسترداموس

_ما اینیم دیگه

خلاصه پراز شادابی و امید بودم.فکرمیکردم سال 93 یکی از بهترین سالای زندگیم باشه و

اتفاقای مهم و خوبی برام بیفته

اما...

بریم ادامه مطلب

 

 


برچسب‌ها: دلنوشته

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 23:42 | نویسنده : پوریا |
همینجوری یهوهی رفتم تو فکر

دلم نوشتن خواست،ولی نه حس و حال تایپ داشتم و نه حوصله کاغذ بازی!!!

گوشیمو برداشتمو شروع کردم چت کردن با یکی از رفقا تا شاید حس و حالم عوض شه

معمولا وقتی دلنوشته یا جمله ای مینویسم میدمش به این رفیقم بخونه؛

نه اینکه فهم ادبیش بالا باشه ها نه ولی فاز اخلاقیمون به هم میخوره خیلی

همینجوری که داشتیم درد دل میکردیمو من گلایه میکردم از حال و احوالم و اون دلداری میداد یهو نمیدونم 

چی شد تو حرفاش برگشت گفت:"دلتو بزن به دریا"

تا اینو شنیدم جمله زیر یهو تو ذهنم شکل گرفت خودم زیادخوشم نیمد ولی وقتی واسش نوشتمش گفت:

خوب گفتی،یه جا یادداشتش کن تا یادت نره

منم یهویی گفتم بیام یه بهونه ی این جمله یه پست بذارم،راستش خیلی وقت بود دنبال یه بهونه

واسه پست گذاشتن بودم که یهو این بهونه رو پیدا کردم

کلا جدیدا یهو یجورایی میشم

 فکر کنم چون آخر ساله سیستمم هنگ کرده،ایشالا سال بعد درست میشه

 

دل به دریا بزن...

خودت رو به رقص زیبای امواج طوفانی بسپار...

بی پارو...

بی قایق...

بی جلیقه ی نجات...

تو باش و آب و یک ساحل دست نیافتنی...

و همواره به یاد داشته باش:

که دریای طوفانی شناگر ماهر میسازد نه آبی آرام در بستر ساحل!

 


برچسب‌ها: جملات زیبا

تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ | 22:41 | نویسنده : پوریا |
سلام! :)

اول از همه شرمنده بابت انقدر تاخیر!

دوم از همه (!) خاک تو سر بلاگفا! دو هفته تمام باز نمیشد برام!

سوم از همه (!!) اینکه بعدش هم که باز شد تو این هفته انقدر کار سرم ریخته بود از کارای دانشگاه که نشد بیام!

به هر حال که دلم تنگ شده بود!

خب دیگه زیاد احساسی شدم اصن احساس در تک تک شکلکایی که گذاشتم موج میزنه!

زودتر برید ادامه مطلب تا دچار سونامی احساسی من نشدید!

 


 

ادامه مطلب


برچسب‌ها: نوستالژی, خاطره های زمان ما

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 11:9 | نویسنده : حسین |
دیروز وقتی با حسین داشتم توی محله قدیمم یعنی جایی که به دنیا اومدم قدم میزدم و از خاطرات

بچگیم واسه حسین تعریف میکردم،یهو یه چیزی رو زمین دیدیم که جفتمون باهم گفتیم:

"ایییییییییییییول،دمش گرم"

حالا اون صحنه چی بود و ماروی زمین چی دیدیم برید به ادامه مطلب تا عکسشو ببینید!!!!

بععععله یه همچین نویسندگان و وب دارانی هستیم ما و برای پست گذاشتن حتی در کوچه ها هم

دنبال سوژه هستیم و هیچ چیز جالبی از چشمان ما دور نمیمونه

 


برچسب‌ها: جالب انگیز, بدون شرح

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ | 20:48 | نویسنده : پوریا |
یک سال پیش یه ایده برای چندتا پست به ذهنم رسید و عملیش کردم ولی بدقول شدم و نتونستم ادامه بدم!

امروز اما چهارمین قسمت از سری پست های نوستالژی رو میذارم و قول میدم دو قسمت باقی مونده رو هم آماده کنم و تا قبل از عید پرونده نوستالژی رو ببندم!

برای کسایی که تو این یک سال به جمع وب اضافه شدن لینک سری های قبل رو میذارم دوست داشتید یه سر بزنید و اگه مقدور بود نظر هم بدید! :)

قسمت 1 و2 ، پست های دی 92

قسمت سوم ، پست های بهمن 92

بفرمایید ادامه!


برچسب‌ها: نوستالژی, خاطره های زمان ما

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ | 17:50 | نویسنده : حسین |

آقا هرچی خودم رو چپ و راست و کج و کول و بالا پایین کردم چیز به درد بخوری نتونستم بنویسم!

لپ مطلب همون تیتره تا اینترنت از خونه قبلی کنده شه و بیارن اینجا بچسبوننش طول کشید دیگه!

اثاث کشی وسط امتحانات همینه دیگه دیگران (اشاره به همکلاسیان خواننده مطلب و باقی که  غیر خواننده مطلب ) از مدت های مدید هی هیلگارد خوندن، هی فیزیو خوندن هی ... من داشتم هی زمین میسابیدم، هی دستمال میکشیدم، هی بار میبردم ...

حالا الان که ایام امتحاناته اونا هی پاس میکنن من هی در شرف افتادنم!

ماشالا دارم از همین ترم اول آبروی نداشته خاندانم (علی جان اینطوری ننگر خاندان پدری رو گفتم!) رو در عرصه دانشگاهی حفظ میکنم!

پ.ن: تا حالا با این لحن پست نذاشته بودم احتمالا از این به بعد هم نمیذارم! وبلاگ بابام نیست که اینطوری حرف بزنم گروهیه گروهی! هرچند که کلا فقط من بین همه گروه بیکارم میام اینجا! 

 



تاريخ : شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ | 14:43 | نویسنده : حسین |

بچه تر که بودم ... وقت هایی که بی­حوصله بودم و بی­کار یا کمتر از این ها اگر دلم گرفته بود؛ یک خودکار و تکه کاغذی سفید ، حتی اگر گوشه روزنامه؛ مرا وارد دنیای دیگری می­کرد!

 

خانه ای میکشیدم و سر می­زدم به تک تک اتاق های شش گوشش!

ماشینی و با آن  می­زدم به دل جاده پیچ در پیچ رویا!

یک توپ می­کشیدم و با بچه ها گل کوچک می­زدیم روی چمن های پارک بدون سوت پایان ممتد و خشن پارکبان!

...

 

حالا اما بی­حوصله و بی­کار و بیشتر از این ها دلگیر ؛ نشسته ام کف اتاق و کمی آنطرف تر پر از دفتر و کتاب نیمه خوانده!!

 

فکر میکنم به جز قلم و برگه جرأت هم از ابزار نقاشیست!

جرأت گذشتن از ترس مبهمی درون خودت!

بچه تر که بودم انگار نترس تر هم بودم ولی حالا ...

چرا که نه؟!

خرجش یک برگه است و کمی جوهر!

حداقل می­دانم از جزوه های ریاضی بیشتر می ارزد!

قوت قلب میدهم به خودم!!

می­کشم:

 

مردی در پالتویی قدیمی با بوی نفتالین مانده از خانه تکانی سال قبل در  بقچه، بین لباس های زمستانی و نگاهی به انتهای خیابان که :

"تو را از دور میبینم که می آیی ..."!

 


برچسب‌ها: نقاشی, نوشته های خودمونی, متن

تاريخ : جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ | 21:42 | نویسنده : حسین |