نویسنده :سپهر
تاریخ: سه شنبه هفدهم دی ۱۳۹۲ ساعت: 20:13
 

نویسنده :حسین
تاریخ: چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ ساعت: 11:9
سلام! :)

اول از همه شرمنده بابت انقدر تاخیر!

دوم از همه (!) خاک تو سر بلاگفا! دو هفته تمام باز نمیشد برام!

سوم از همه (!!) اینکه بعدش هم که باز شد تو این هفته انقدر کار سرم ریخته بود از کارای دانشگاه که نشد بیام!

به هر حال که دلم تنگ شده بود!

خب دیگه زیاد احساسی شدم اصن احساس در تک تک شکلکایی که گذاشتم موج میزنه!

زودتر برید ادامه مطلب تا دچار سونامی احساسی من نشدید!

 


 

ادامه مطلب

نویسنده :پوریا
تاریخ: جمعه دهم بهمن ۱۳۹۳ ساعت: 20:48
دیروز وقتی با حسین داشتم توی محله قدیمم یعنی جایی که به دنیا اومدم قدم میزدم و از خاطرات

بچگیم واسه حسین تعریف میکردم،یهو یه چیزی رو زمین دیدیم که جفتمون باهم گفتیم:

"ایییییییییییییول،دمش گرم"

حالا اون صحنه چی بود و ماروی زمین چی دیدیم برید به ادامه مطلب تا عکسشو ببینید!!!!

بععععله یه همچین نویسندگان و وب دارانی هستیم ما و برای پست گذاشتن حتی در کوچه ها هم

دنبال سوژه هستیم و هیچ چیز جالبی از چشمان ما دور نمیمونه

 

نویسنده :حسین
تاریخ: یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ ساعت: 17:50
یک سال پیش یه ایده برای چندتا پست به ذهنم رسید و عملیش کردم ولی بدقول شدم و نتونستم ادامه بدم!

امروز اما چهارمین قسمت از سری پست های نوستالژی رو میذارم و قول میدم دو قسمت باقی مونده رو هم آماده کنم و تا قبل از عید پرونده نوستالژی رو ببندم!

برای کسایی که تو این یک سال به جمع وب اضافه شدن لینک سری های قبل رو میذارم دوست داشتید یه سر بزنید و اگه مقدور بود نظر هم بدید! :)

قسمت 1 و2 ، پست های دی 92

قسمت سوم ، پست های بهمن 92

بفرمایید ادامه!

نویسنده :حسین
تاریخ: شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ ساعت: 14:43

آقا هرچی خودم رو چپ و راست و کج و کول و بالا پایین کردم چیز به درد بخوری نتونستم بنویسم!

لپ مطلب همون تیتره تا اینترنت از خونه قبلی کنده شه و بیارن اینجا بچسبوننش طول کشید دیگه!

اثاث کشی وسط امتحانات همینه دیگه دیگران (اشاره به همکلاسیان خواننده مطلب و باقی که  غیر خواننده مطلب ) از مدت های مدید هی هیلگارد خوندن، هی فیزیو خوندن هی ... من داشتم هی زمین میسابیدم، هی دستمال میکشیدم، هی بار میبردم ...

حالا الان که ایام امتحاناته اونا هی پاس میکنن من هی در شرف افتادنم!

ماشالا دارم از همین ترم اول آبروی نداشته خاندانم (علی جان اینطوری ننگر خاندان پدری رو گفتم!) رو در عرصه دانشگاهی حفظ میکنم!

پ.ن: تا حالا با این لحن پست نذاشته بودم احتمالا از این به بعد هم نمیذارم! وبلاگ بابام نیست که اینطوری حرف بزنم گروهیه گروهی! هرچند که کلا فقط من بین همه گروه بیکارم میام اینجا! 

 

نویسنده :حسین
تاریخ: جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ ساعت: 21:42

بچه تر که بودم ... وقت هایی که بی­حوصله بودم و بی­کار یا کمتر از این ها اگر دلم گرفته بود؛ یک خودکار و تکه کاغذی سفید ، حتی اگر گوشه روزنامه؛ مرا وارد دنیای دیگری می­کرد!

 

خانه ای میکشیدم و سر می­زدم به تک تک اتاق های شش گوشش!

ماشینی و با آن  می­زدم به دل جاده پیچ در پیچ رویا!

یک توپ می­کشیدم و با بچه ها گل کوچک می­زدیم روی چمن های پارک بدون سوت پایان ممتد و خشن پارکبان!

...

 

حالا اما بی­حوصله و بی­کار و بیشتر از این ها دلگیر ؛ نشسته ام کف اتاق و کمی آنطرف تر پر از دفتر و کتاب نیمه خوانده!!

 

فکر میکنم به جز قلم و برگه جرأت هم از ابزار نقاشیست!

جرأت گذشتن از ترس مبهمی درون خودت!

بچه تر که بودم انگار نترس تر هم بودم ولی حالا ...

چرا که نه؟!

خرجش یک برگه است و کمی جوهر!

حداقل می­دانم از جزوه های ریاضی بیشتر می ارزد!

قوت قلب میدهم به خودم!!

می­کشم:

 

مردی در پالتویی قدیمی با بوی نفتالین مانده از خانه تکانی سال قبل در  بقچه، بین لباس های زمستانی و نگاهی به انتهای خیابان که :

"تو را از دور میبینم که می آیی ..."!

 

نویسنده :حسین
تاریخ: یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ ساعت: 18:51

فرقی نمیکنه صبح موقع رفتن باشه یا بعد از ظهر موقع برگشتن؛ تقریبا هر روز خدا جنازه یه حیوون بیچاره (گربه یا سگ) رو میبینم که یه ماشین زده بهش و همینطوری افتاده وسط خیابون! :((

اعتراف میکنم قبلا اگر این صحنه ها رو میدیدم (که میدیدم ولی نمیدونم چرا متاسفانه جدیدا انقدر زیاد شده) به اندازه الان برام مهم نبود!

شاید به خاطر بچه گربه های حیاطمون باشه که الان دیدنِ یه حیوون زبون بسته تلف شده کف آسفالت خیابون انقدر اعصابم رو به هم میریزه.

نمیدونم از بین کسایی که این پست رو میخونن چند نفرشون رانندگی میکنن یا اصلا چند نفر تو خونه ماشین دارن ولی جون هر کی دوست دارید حتی تو اگه تو تاکسی نشستید یا حتی شده به فامیل و دوست و آشناتون تذکر بدین و بگین حواسشون باشه!

به خدا حق حیات اونا بیشتر از ما نباشه کمتر نیست!

 

موضوع دوم هم تو ادامه مطلبه اون رو هم لطفا بخونید! :)

نویسنده :حسین
تاریخ: شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۳ ساعت: 21:16
این روزا کم کم و نوبتی گُله به گُله خونه رو میجوریم و آماده ماراتن نفسگیر اساس کشی میشیم!

امروز اما نوبت انباری رسیده بود که یه سر و سامونی بهش بدیم. منم که آدمِ بی نهایت خاطره بــــــــــاز برای همین مجبور کردم پدر و مادر گرام رو که نصف وسایل رو بریزن دور! 

خلاصه حدس بزن چه چیزای باحالی این وسط گیر آوردم؟!

نه ....

اوممممم نه .... اونم نه!

حدست نزدیکه ها ولی بازم نه ...! :))


بذار خودم بگم : اولین کفش رسمیم ، دفتر املای اول دبستانم ، لیست چشم روشنی هایی کهش به مناسبت تولدم دادن! ^_^


اگه اهل دلی و دوست داری یه سر به ادامه مطلب بزن یه چندتایی عکس کوچیک ازشون گذاشتم! :)

موضوع: حرفهای اتفاقی ,
برچسب‌ها: خاطره های قدیمی
نویسنده :سپهر
تاریخ: یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳ ساعت: 0:0
بیست و دو سال پیش ، توو یه شب بارونی ....

ای بابا ، خب پست بذارین طبع نویسندگی ادم که هر روز شکوفا نمیشه که بخوایم هر روز بنویسیم


خب اقا خلاصه ی کلام ، امروز روز تولد یکی دیگه از بچه های fdbax هستش این بشر 22 سال پیش این شکلی بوده




حالا الان خیلی بزرگ تر شده ولی هنوز لوبیاست هرچی باشه

تولدت مبارک لوبیا


نویسنده :حسین
تاریخ: چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۳ ساعت: 10:16


نویسنده :حسین
تاریخ: یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت: 0:2

سیزدهمین روز مهر و تولد پوریا!

 

همه بیاین وسط ببینم! :))

 

^_^

 

 

* تولدت مبارک داداشی! *


نویسندگان
MeLoDiC