[ سه شنبه هفدهم دی 1392 ] [ 20:13 ] [ گودزیلا ]

[ ]

از اینکه داستان رو دنبال میکنید بی نهایت ازتون ممنونم،فقط خواهش میکنم راجع به

 

 

نوشتنم بیشتر نظر بدین

 

 

این قسمت کتکور زبان رو براتون تعریف میکنم،توی قسمت بعدی میگم که FDBAX یعنی

 

 

چی و توی قسمت آخرهم میگم که گودزیلا کیه

 

 

 

 


برچسب‌ها: خاطره نویسی, درد دل کنکوری, کنکور
ادامه مطلب

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 1:21 ] [ پوریا صوفیان ]

[ ]

این عکس منو شدید یاد حال دیروز دوست عزیزم حسین  انداخت وقتی بهش گفتن آماده شو واسه

 

 

معاینه بدنی!!!!!

 

 

 

 


برچسب‌ها: عکس خنده دار

[ پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 ] [ 14:54 ] [ پوریا صوفیان ]

[ ]

خوب دوستان بعد از یه وقفه ی 7 روزه که به دلیل تعطیلات عیدفطر و اومدن جوابای

 

کنکوربود میخوام قسمت دوم داستان رو براتون بذارم.

 

 

خیلی ممنون که قسمت اول رو خوندین و برام نظر گذاشتین،اگه میشه نظرتونو راجع

 

به متن داستان و نویسندگی من هم بهم بگین.البته بی رودربایستی!!!

 

 

بریم واسه قسمت دوم...

 

 

 


برچسب‌ها: خاطره نویسی, درد دل کنکوری
ادامه مطلب

[ جمعه هفدهم مرداد 1393 ] [ 18:58 ] [ پوریا صوفیان ]

[ ]

 

یه سری عکس بانمک گذاشتم ادامه مطلب

اگه تکراری هم بود ببخشید دیگه!


برچسب‌ها: عکس های طنز, عکس های خنده دار, ترول راک
ادامه مطلب

[ پنجشنبه نهم مرداد 1393 ] [ 21:47 ] [ حسین مسلمی ]

[ ]

چند بار یه چند نفری مدام ازم میپرسیدن fdbax یعنی چی؟

 

مخففه عبارت خاصیه؟از کجا اومده؟ اصلا معنی داره یا الکی یه چیز از خودت دراوردی؟

 

منم که تصمیم داشتم توی سال کنکورم اصلا توی وب نیام فقط بهشون میگفتم:

 

به موقعش واستون تعریف میکنم که چیشد این آدرسو واسه وبلاگ انتخاب کردمو 

 

چرا عنوان وبلاگ رو "این نیز بگذرد..." گذاشتم!!

 

و الآن موقعشه که براتون از اول تعریف کنم که قضیه از چه قراره و در نهایت هم به

 

سوالی جواب میدم که مدتهاست ذهن نویسنده ی عزیز وبلاگمون یعنی آقای

حسین مسلمی رو درگیر کرده!!!!

 

اونم اینه که: گودزیلا کیست؟؟؟

 

میدونم مقدمه خیلی طولانی شد اما باید بگم که این داستان عین واقعیته البته با

 

چاشنی قلم(!!!!!) و از موقعی شروع میشه که منو حسین داشتیم از سر جلسه

 

ی کنکور92 بیرون میومدیم یعنی ساعت 12:20 روز 7تیر ماه1392

 

پس ازتون میخوام که برید به ادامه مطلب و این داستان چند قسمتی رو بخونید

 

 

 


برچسب‌ها: خاطره نویسی, درد دل کنکوری
ادامه مطلب

[ جمعه سوم مرداد 1393 ] [ 17:44 ] [ پوریا صوفیان ]

[ ]

 

    شاید خاطره انگیز ترین وسیله مشترک بین متولدین دهه های مختلف تا دهه هفتادی ها دوچرخه باشه. وقتی که از صبح تا شب روی زین  – حتی گاهی سفت و سخت –  دوچرخه از این کوچه به کوچه دیگه و از محله خودمون به محله های دیگه می­رفتیم و جز لذت چیزی تو ذهنمون نبود .

 

.:: بقیه خاطره در ادامه مطلب ::.


برچسب‌ها: خاطرات روزانه, دوچرخه, خرید دوچرخه
ادامه مطلب

[ جمعه سوم مرداد 1393 ] [ 1:23 ] [ حسین مسلمی ]

[ ]

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 18:38 ] [ پوریا صوفیان ]

[ ]

_بابایی باهام بازی میکنی؟

 

پدر که غرق در خوندن روزنامه بود و هراز چندگاهی نوچ نوچ میکرد با یه چشم نازک کردن جواب دخترک رو داد.

 

بعد از چند دقیقه دخترک دوباره با لحنی شیرینو بچه گونه گفت:

 

_بابایی بیا دیگه حوصلم سر رفته خب

 

پدر هم که دیگه از خوندن صفحه سیاسی روزنامه خسته شده بود اونو بستو نقشه دنیارو که در صفحه پشت بود به چند تکه تبدیل کرد...

 

 

 


برچسب‌ها: داستانک مفهومی
ادامه مطلب

[ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ] [ 3:15 ] [ پوریا صوفیان ]

[ ]

 

 

یک سال گذشت و باز هم رسیدیم به شب های قدر. تجربه چندتا شب قدر داریم؟

شبای قدری که قرآن به سر گرفتیم و اشک ریختیم و توبه کردیم

شما رو نمیدونم ولی من خیلی شرمنده ام! بار گناهام چیزی از بار گناهای قبل از شب های قدر

سال پیش کم نداره!

ما آدما خیلی محتاجیم ؛ پس به فکر همدیگه باشیم. بیاید موقع دعا دوستامون رو از یاد نبریم!

چه حقیقی ، چه مجازی!

ایشالا همه دعا های خیرتون برآورده بشه!

 

"بقیه در ادامه مطلب"


برچسب‌ها: شب قدر, شعر, لیلة القدر
ادامه مطلب

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 14:7 ] [ حسین مسلمی ]

[ ]

- اه! بازم دیر می­رسیم ؛ دوباره شد مثل پارسال!

- انقدر غر نزن! با این نق زدنات که ترافیک باز نمیشه.

 

این رو ندا در حالی که سرش رو به شیشه تکیه داده بود گفت. ولی رضا با ناراحتی به حرف هاش ادامه داد که صد بار گفتم پدر من خب یکم زودتر بیا تا زودتر راه بیافتیم! همیشه آخرین نفر میرسیم ، انگار فقط رفتیم برای اینکه افطار و شام بخوریم و برگردیم!    و بعد به گوشیش اشاره کرد و گفت : بیا ، پارسا هم الان اس داده گفته کجایین پس!

 

مادر گفت : راستی گفتی شام ، برسیم خونه من حوصله سحری درست کردن رو دیگه ندارم تا جایی ک ممکنه سعی کنید شامتون رو با خودتون بیارید!

 

رضا با عصبانیت گفت : یعنی چی؟ خب من شامم رو میخوام بخورم!

 

- از کی تا حالا تو شامت رو تو مراسم کامل میخوری؟ همیشه نصفه ول میکنی. امشب هم یکم افطاری بیشتر بخور که بتونی شامت رو بیاری با خودت.

 

- حتی اگه نخورم هم نمیارم! چه حرکتیه؟! زشته خب!

 

مادر ادامه داد هیچم زشت نیست! و بعد با لحن قاطع به پدر گفت : نمیذاری بخوره ها! اگرم نیاورد تو غذاش رو بیار!

 

ندا با بی­حوصلگی به ماشین های اطراف نگاه کرد و گفت : مگه اینا نمیخوان برای افطار خونه باشن؟ خب برن دیگه!

 

- حالا کی داره غر میزنه؟!

 

 

بقیه در ادامه مطلب


برچسب‌ها: داستان کوتاه, دست نوشته, ماه رمضان, افطاری
ادامه مطلب

[ دوشنبه شانزدهم تیر 1393 ] [ 1:33 ] [ حسین مسلمی ]

[ ]

چت روم | قالب وبلاگ
دانلود
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه